یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
لاله‌ها و رومیزی

 

همیشه می‌شود کمی از خاطرات را حفظ کرد؛ البته عادت بر این است که خاطرات بد فراموش شوند؛ [نه عادت آدم‌ها، عادت ذهن آنها این است.] من فقط توانستم آنقدر حفظش کنم که قیافه «طرف» یادم بماند همانی که بین بچه‌ها می‌گشت و هر کسی را که نایی داشت با گلوله می‌زد توی پیشانی‌اش؛ من نفسم را حبس کرده بودم و صورتم را که پر خون بود چسبانده بودم به یک کبوتر که ترکش – ترکش آخرین گلوله توپی که بین ما منفجر شده بود – گرفته بود به بالش. یادم مانده که آمد کبوتر را از بغل صورتم برداشت. بال‌های سفیدش خونی شده بود اما هنوز چشم‌هایش در حدقه می‌چرخید. به عربی گفت [اکثر ما خرمشهری‌ها عربی را خوب می‌فهمیم]: «پرنده زیبا اینجا چه کار می‌کنی؟ اما ... وظیفه، وظیفه است.» و کلت‌اش را گذاشت روی سر کبوتر، شلیک کرد.
 همیشه می‌شود کمی از خاطرات را حفظ کرد؛ و امروز، بعد از برگشت از جلسه درمانی «انستیتو کخ» نرسیده به میدان اصلی آمستردام، دیدمش که با شلوار جین و عینک آفتابی و آدامس به دهن داشت برای یک دختر هلندی شاخه گل می‌خرید برای «والنتین»؛ از بس انگلیسی‌اش لهجه داشت که مجبور شدم مداخله کنم تا دختر فکر نکند که شاخه گل برای «اسب عاشق» است نه «ساعت عشق»؛ دختر، کاری داشت ... یا نداشت، به هر حال رفت بعد از این‌که به «اسب عشق» کلی خندید و گفت: «جهان سومی‌ها، جهان ‌سومی‌ها.» و مرد فکر کرد منظورش، «کلمه سوم» است. به عربی پرسید: «سومین کلمه؟ چه کلمه‌ای بود؟» به عربی گفتم: «قهوه‌ می‌خوری؟» و رفتیم نشستیم توی کافه‌ای که پر از لاله بود گلدان‌هایش، هم باغچه فلزی کوچکش. گفت: «عراقی هستی؟» گفتم: «خرمشهری‌ام.» گفت: «خرمشهر، بله! خرمشهر. خوب ما را بیرون کردید از آنجا. نبرد سختی بود.» گفتم: «اما قبلش، همه چیز را خراب کردید؛ اینجا، توی هلند به آن می‌گویند جنایات جنگی.» با اصرار سرش را به چپ و راست تکان داد. گفت: «من نبودم. بعثی‌ها بودند. من فقط یک ستوان ساده بودم.» تکرار کرد: «یک ستوان ساده.» گذاشتم قهوه‌اش را سر بکشد یعنی تا میانه فنجان سر بکشد. گفتم:‌«کبوتر که یادت هست؛ تیر خلاص و باقی ماجرا.» به همان شدت که سر کشیده بود بیرون داد. کمی مکث کردم. گفتم: «مؤدب باش! رومیزی جهان اولی‌ها را کثیف کردی!» گفتم: «جمله ماندلا که یادت مانده: می‌شود بخشید اما ... نمی‌شود فراموش کرد.» گفت:«هی! پرنده زیبا...»گفت: «می‌خواهی چه کار کنی؟» گفتم: «پول قهوه‌ها را...فعلا پول قهوه ها را حساب می‌کنم.» یا چیزی، توی همین مایه‌ها!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
چطور یک قصه را بنویسیم؟[٢۴]
قصه پلیسی [بخش سوم]



یک
جذاب‌ترین عنصر قصه پلیسی چیست؟ معماست؟ اگر بود قصه‌نویسانی مثل سیمنون، چندلر یا همت، نمی‌توانستند در این «نوع ادبی» موفق باشند چون «معما»، اگر هم در آثارشان دیده شود، «محور روایی» را تشکیل نمی‌دهد. آیا فضای زیرزمینی یک جامعه شیک و پیک است با گفت‌وگوهایی که به طور معمول آدم‌های حسابی حتی به آنها فکر نمی کنند چه برسد به زبانشان بیاورند؟ اگر چنین فضا و گفت‌وگوهایی، جذاب‌ترین عنصر این نوع قصه بود که هیچکس آثار آگاتاکریستی و دنباله‌روهای او را – که سخت کوشا هستند در ترسیم فضا و جامعه‌ای بورژوایی – نمی‌خواند! آیا نفس عملی غیراخلاقی که منجر به امر «کشتن» می‌شود جذاب‌ترین عنصر در چنین قصه‌ای‌ست؟ اگر این طور بود قصه‌هایی که نه واجد عملی غیراخلاقی و نه واجد قتل بودند [که می‌توان در تاریخ این «نوع ادبی» به فهرست بلندبالایی از چنین آثاری رسید] خواننده‌ای برای خود نمی‌یافتند. حتی می‌توان به قصه‌هایی اشاره کرد [از سیمنون، کریستی، همت یا چندلر] که «قتل» از عملکردی غیراخلاقی به «قصاصی زمان گذشته» بدل شده و بنابراین مردان یا زنان اخلاق‌مدار و قانونگرا هم سعی در گریزاندن عامل قتل دارند. پس آن عنصر جذاب چیست که قصه‌نویسان شگفت‌آوری همچون گراهام‌ گرین، گابریل گارسیا مارکز، امبرتو اکو یا فریدریش دورنمات را وامی‌دارد تا به این حیطه وارد شوند و از جذابیت‌های این «نوع» برای روایت قصه‌های غیرپلیسی‌شان بهره ببرند؟ خب، جذاب‌ترین عنصر یک قصه پلیسی که در ذات آن نهفته است «رازآمیزی»ست؛ چیزی که می‌تواند یک اثر روایی را از «متوسط» به «درخشان» ارتقا دهد و اگر این «عامل» در ذهن مخاطب و با پایان قصه ادامه یابد، یعنی نویسنده، بخشی از شخصیت «خواننده اثر» شده و بخشی از زندگی آینده‌ او را به تسخیر خود درآورده است. مسلماً «کنسول افتخاری» [گراهام گرین] یا «گزارش یک مرگ» [گابریل گارسیا مارکز] یا حتی «نام گل سرخ» [امبرتو اکو] یا «قول» [فریدریش دورنمات] – علی‌رغم تمام ظواهر «قصه پلیسی»‌اش – یک قصه پلیسی نیستند تنها به همراه همه عناصری که قصه‌ای اینچنینی را شکل می‌بخشند از آن جذاب‌ترین عنصر هم بهره برده‌اند: «رازآمیزی»؛ اما این‌«رازآمیزی» عنصری منفک از همه آن عناصر یاد شده نیست بلکه نتیجه آن هاست با مقادیری ادویه مخصوص [توجه بیمارگونه به جزئیات مکانی، زمانی، شخصیتی و وضعیتی]! مشهورترین کارآگاه دنیا چه کسی‌ است؟ مگره یا پوآرو؟ خانم مارپل؟ الری کویین؟ فیلیپ مارلو؟ مایک هامر؟ مت هلم؟ ستوان کلمبو؟ کوجک؟ متأسفم! نرفتید سر اصل مطلب! مشهورترین کارآگاه دنیا، بی‌هیچ تردیدی «شرلوک هلمز» است نه به این دلیل که نخستین شخصیت مشهور قصه‌های پلیسی است بلکه به این دلیل مهم که نامش مترادف قصه پلیسی است و هر که بخواهد کارآگاهی را به دلیل هوشمندی و دقت در جزئیاتش تحسین کند از شباهت او با هلمز حرف می‌زند؛ گفتم: «دقت در جزئیات»؟ بله! دقت در جزئیات! هلمز به شکل بیمارگونه‌ای دقیق است. انگار شخصیت او با ذره‌بین مشهورش – که اغلب در طراحی‌های اوایل قرن بیستم شاهد آنیم – یکی شده است. او بدل به ذره‌بینی انسانی شده و این حاصل دست پخت «آرتور کانن دویل» است که چنین ادویه‌ای را به این غذای مخصوص افزوده. ببینید! اگر می‌خواهید بدل به قصه‌نویس حتی متوسطی شوید باید قیافه‌تان، نگاه‌تان عین یک ذره‌بین باشد!
دو

«آن وقت از پسر عموی خودم حرف زدم که اسم او هم ژرژ سیمنون بود و اسقف شهر لیژ. بعد، اسم یکی از دایی‌هایم را به زبان آوردم که معاون و به زبان دیگر نایب رئیس یکی از بانک‌ها بود... آن وقت، سردبیر... به چند جا تلفن زد و آخرش گفت: «امتحان می‌کنیم. فردا چنان دست به کار می‌شوید که انگار ستون محلی، یعنی ستون حوادث به عهده شما گذاشته شده است. اخبار محل را بخوانید و چنان این خبرها را حک و اصلاح و بازنویسی بکنید که انگار قرار است توی روزنامه منتشر بشود.» می‌توانم بگویم دست و پایم را گم کردم. مشغول خواندن روزنامه شدم و مثلاً اطلاع پیدا کردم که فردای آن روز «هفته بازار» است. به «هفته بازار» رفتم و تعداد اسب‌ها و قیمت‌ اسب‌ها را پرسیدم و سؤال‌های دیگر... به کلانتری رفتم و پرسیدم تصادمی، حادثه‌ای، جرم و جنایتی اتفاق افتاده یا نه... جنایتی اتفاق نیفتاده بود اما سه چهار فقره جیب‌بری و سه چهار فقره... گوش‌بری!»
این خاطرات دوره‌ای است که ژرژ سیمنون، شانزده سال بیشتر نداشت و تازه از یک دکان کتابفروشی با لگد پرت شده بود بیرون. حضور یک ماهه‌اش به عنوان شاگرد در آن کتابفروشی به دلیل عشق وافرش به کتاب نبود تنها کاری بود که گیرش آمده بود. قبل از آن شاگرد نانوا و شاگرد شیرینی‌پز بود! به گفته خودش در این دوران هیچ خبری از روزنامه‌نگاری نداشت. در آن دوره توی خانواده‌ها کسی جز پدر خانواده روزنامه نمی‌خواند. سیمنون تا قبل از جرأت به خرج دادن و به قول خودش شرفیاب شدن به حضور سردبیر «گازت دولیژ» مطلقاً هیچ روزنامه‌ای نخوانده بود و حتی جز روزنامه‌ای که به خانه‌شان می‌آمد، اسم روزنامه دیگری را هم نشنیده بود؛ اما... او موفق شد! چرا؟ چون او به «جزئیات» توجه کرد [فصل مشترک روزنامه‌نگاری و قصه‌نویسی] بی‌دلیل نیست که جذب قصه پلیسی شد. در قصه پلیسی، تعداد اسب‌های «هفته بازار»، تعداد «گوش‌بری‌»ها خیلی مهم است. رفتار و شکل و قیمت اسب‌ها خیلی مهم است. اصلاً «رازآمیزی» مورد بحث در این نوع قصه‌ حاصل آشکارگویی بیمارگونه‌ای است که انگار می‌خواهد همه تاریکی‌ها را ببلعد اما در واقع حجابی است بر واقعیتی پنهانی.
«من هرگز برای روزنامه‌ها رپرتاژ ننوشته‌ام. از پانزده سالگی درباره انسان... کنجکاو بودم: انسان به آن صورتی که خودش هست و انسان به صورتی که خودش را در ملأعام نشان می‌دهد و حتی به آن صورتی که خودش را در آینه می‌بیند... اوایل، کارم در صحنه روزنامه‌نگاری برای این نبود که مجسمه مارشال فوش را سوار بر اسب ببینم... برای این بود که فوش را در شهر لیژ، توی اتاق خوابش که ربدوشامبر به تن مرا به حضور پذیرفت، ببینم.»
جزئیات، لباسی هستند که ظاهر یک مکان، زمان، شخصیت یا وضعیت را می‌سازند اما خود آن مکان، زمان، شخصیت یا وضعیت نیستند حجاب آنهایند. پس چرا جزئیات را حذف نمی‌کنیم تا با تأملات فلسفی ژرف و با استعانت از ذهن فراواقع‌گرامان، به واقعیت برسیم؟ لذت کشف! دیدار یک واقعیت زیبا یا زشت، زمانی لذت‌بخش است که ما برای این دیدار انتظار بکشیم و کوشش کنیم به آن دست پیدا کنیم. آن «که» سال‌ها در جنگل‌های استوایی زندگی کرده، دیگر قادر به دیدن شگفتی‌ها نیست اما اگر صحراگردی، ناگهان در پس یک تپه شنی «آمازون» را با جنگل‌های پهناورش ببیند... «جزئیات» یعنی همان تپه شنی قصه شما! و رازآمیزی، حاصل آن است که بعد از ورود به جنگل‌های استوایی بفهمید که این جنگل‌ها هم حجابی هستند برای شگفتی‌ای بزرگتر! سخت است، نه؟ امتحانش کنید!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
رقابت

 


«همیشه حق با مشتریه» این را پدرم می‌گفت وقتی که 12 ساله بودم و فقط اجازه داشتم میزهای رستوران را - آخر شب- دستمال بکشم و موقعی که رستوران شلوغ بود حتی تا همین حد هم اجازه نزدیک شدن به میزها را نداشتم. مادرم گفته بود: «آخه مرد! تو صاحاب اونجایی. اونوقت پسرت باید، فقط دستمال بکشه میزارو؟» و پدرم با آن لبخند سیاستمدارانه همیشگی‌اش که ادب و متانت را با هم داشت جواب داده بود: «باید یاد بگیره؛ منم از همین جا شروع کردم.» یادم هست آن لبخند را حتی توی دعوایی که یکی از مشتری‌ها راه انداخته بود- آن موقع پانزده سالم بود- حفظ کرد؛ البته اولش هم معلوم بود که «طرف» دنبال شر می‌گردد چون سه بار نوشابه را روی میز ریخته بود و «صدا»م زده بود که میز را تمیز کنم؛ یک بار هم بشقاب سوپ را انداخته بود روی کاشی‌های شطرنجی سیاه و سفید و مجبور شده بودم غیر از تمیز کردن کاشی‌‌ها و جمع کردن خرده‌های بشقاب، پاچه‌های شلوار سفید یک مشتری دیگر را هم که یک متر آن طرف تر مشغول خوردن قزل‌آلا بود پاک کنم؛ بعد، سه بار دستور غذای اصلی را عوض کرده بود و هر بار‌هم بعد از گذاشتن دیس غذا روی میزش؛ آخرش هم صورتحساب را پرت کرده بود توی صورتم که: «غذاش خیلی ناجور بود!» اینجای قصه بود که پدرم با آن لبخند محونشدنی‌اش ظاهر شده بود. با متانت پرسیده بود: «از غذا خوشتون نیومد؟» و یارو گفته بود غذا افتضاح بوده آشغال بوده و خیلی چیزهای دیگر. پدرم گفته بود متأسف است سعی می‌کند در روزهای بعد، کیفیت غذا را بهتر کند؛ و این که «حق با شماس! آدم نباید پول غذایی رو که نپسندیده بده!» و مرد را تا دَر ِرستوران همراهی کرده بود- مرد چهار شانه و بلند قدی بود که سر پدرم تا شانه‌هایش می‌رسید- اما «طرف» کوتاه نیامده بود گفته بود: «این فقط یه اخطار بود از طرف صاحب اون رستوران گندهه که تازه اونور خیابون باز شده؛ یا تعطیلش می‌کنی یا با اون شریک می‌شی؛ وگر نه، کل اینجا می‌شه بشکن بشکن!» اینجا بود که دیدم برای اولین بار لبخند پدرم محوشد. پرسید: «پس شما مشتری نیستی؟» و قبل از بیرون آمدن آن‌«نه» ی گنده از دهن مرد، با مشت فرستادش توی شکمش. مرد تلو‌تلو خورد و از پشت افتاد توی خیابان. منتظر بودم بلند شود اما مشت پدرم را دست کم گرفته بودم. پدرم  آرام در را بست ؛ برگشت سمت مشتری‌های رستوران  با همان لبخند همیشگی، و بی هیچ لکنتی از این «پیش آمد» عذرخواهی کرد. بعد، مردی که سوپ پاشیده بود روی پاچه‌های شلوارش، قزل‌آلایش را نیمه کاره گذاشت. ازم صورتحساب خواست. دست برد تو جیب بغل ِکت مشکی‌اش؛ سه برابر ِ- شمردم!- صورتحسابش را گذاشت روی میز؛ بلند شد و چشم تو چشم پدرم ایستاد. گفت: «ببخش!واقعا"! رقابت با تو یه افتخاره.»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
آخرین کشف کلمب

 


مردان زیادی از اقیانوس‌ها گذشته‌اند. مردان زیادی از خود پرسیده‌اند که زمین گرد است یا چهارگوش؟ آیا فیلی، زیر آن دارد بار زندگی موجودات را تحمل می‌کند یا یکی از اساطیر یونان، زمین را به دوش گرفته؟ «ماژلان»، «کریستف کلمب» و آن ایتالیایی خوش‌شانس «امریکو» [که اسم‌اش روی قاره نو ماند] به این سؤالات فکر کردند و آخرش هم به این نتیجه رسیدند که زمین، گرد است. از گالیله و محاکمه‌اش نمی‌خواهم حرفی بزنم چون دوست عزیزم برتولت برشت بطور مفصل در کتاب «محاکمه گالیله» به آن پرداخته است. از کوپرنیک هم حرفی نمی‌زنم« چون که صد آمد نود هم پیش ماست»! خب بالاخره از خدابیامرز گالیله که... خداوند پاپ قبلی را مشمول الطاف پس از مرگ قرار دهد که پس از گذشت صدها سال استاد گالیله را از کلیه اتهاماتش مبرا کرد. می‌گویند ماهی را هر وقت از حوض‌های واتیکان بگیری انگار امروز صبح گرفته‌ای. حالا کاری به این هم نداریم که دانشمندان مسلمان، قبل از این بحث‌ها فهمیده بودند زمین، گرد است و فرمانروایان و علمای اسلامی، حلوا حلواشان هم می‌کردند. به نظر من، یکی از دلایلی که ما یک نمایشنامه‌نویس مثل برشت نداریم همین است! اگر یکی در کشورهای اسلامی دوران قرون وسطا به فکرش می‌رسید که ادای کشورهای اروپایی را دربیاورد آن وقت ما هم موضوع مناسبی برای نوشتن نمایشنامه‌هایی مثل آثار برشت داشتیم. به هر حال این قصه هیچ ربطی به این مباحث علمی ندارد. یک افسانه خیلی خیلی کوتاه است درباره دریانوردی که اتفاقاً به این نتیجه رسید زمین، یک مستطیل گنده است! من از عاقبت‌اش اطلاعی ندارم فقط می‌دانم کلمب بعد از پیدا کردن کشتی‌اش و اسناد و نامه‌ای درباره حقانیت مستطیلی بودن زمین، تصمیم گرفت به پادشاه اسپانیا حرفی نزند؛ و حرفی هم نزد. فقط از انتهای دنیا – جایی که دریا و آسمان یکی می‌شدند – یکراست برگشت به زادگاهش «پرتغال». دریانوردی را ول کرد؛ شاعر شد و دو شعر نوشت در هجو گالیله که برشت نسخه اصلی آن شعرها را در 1923 در کتابخانه واتیکان پیدا کرد و مخفیانه سوزاند. به گمانم اگر این کار را نمی‌کرد هنوز آن پاپ متوفا، گالیله بیچاره را آماده سوزاندن نگه می‌داشت در دادگاه‌های واتیکان! بله! چنین است رسم سرای درشت...

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
قدیمی‌ها سراغ قدیمی‌ها می‌روند

 


آقای قاضی! کسی را برای خندیدن محاکمه نمی‌کنند اما الآن من صرفاً برای خندیدن در پیشگاه شمایم. مطمئنم که باور نمی‌کنید. لطفاً استناد نکنید به محتویات پرونده که اشاراتی دارد به تخلیه «LCD»‌های آن مغازه؛ چه انتظاری دارید؟ که دَر ِ یک مغازه باز باشد و یک وانت هم جلویش پارک شده باشد و ساعت هم «دو»ی بعد از نیمه‌شب باشد و آدم بگذارد آن همه سینمای خانگی و بقیه اقلام، راحت در معرض سرقت رقبا قرار بگیرد؟ اینجور چیزها از مرام حرفه‌ای ما به دور است. ضمناً! آقای بازپرس طی روند بازپرسی چند باری از اسامی افراد مجهول‌الهویه‌ای به نام «مال خر» اسم بردند که بنده با اینجور افراد مشکوک مراوده ندارم. بنده فقط یک «سیروس DVD» می‌شناسم که جهت گسترش امر ارتباطات در کشور بسیار کوشاست و بنده هم نمی‌توانم در 70 سالگی سراغ کس دیگری بروم. قدیمی‌ها سراغ قدیمی‌ها می‌روند حتی اگر مثل این سیروس خودمان، اسمش قبلاً «سیروس رادیو» بوده باشد...
بگذریم!‌ ببینید آقای قاضی! رعایت انصاف را بفرمایید! اولاً که چیزی از مغازه کسر نشده ثانیاً خسارتی وارد نشده حتی قفل رمزدار دیجیتالی مغازه هم با کلید مخصوص این کار باز شده و دوباره قابل استفاده است؛ می‌ماند جواب صاحب وانت که به دلیل به سرقت رفتنش یک روز درآمد نداشته که آن هم پای من؛ چشم! تقدیم می‌کنم. سارق وانت هم که اساساً نامشخص است بنده کنار خیابان پیدایش کردم. یک خرج تخلیه دوباره وانت و انتقال اجناس به مغازه می‌ماند که صاحب مغازه از قرار معلوم از دو شاگردش استفاده کرده؛ پول آن را که دیگر من نباید بدهم؛ اما قضیه به اینجا تمام نمی‌شود. می‌خواهم رسماً از سیستم تلویزیون این مملکت شکایت کنم. آخر شما قضاوت کنید آقای قاضی! ساعت یک و نیم بعد از نیمه‌شب هم فیلم چارلی‌ چاپلین پخش می‌کنند؟ باور کنید اگر مشغول دیدن این فیلم و خندیدن نمی‌شدم، اصلاً امکان نداشت آن موقع شب مزاحم مأموران زحمتکش نیروی انتظامی شوم!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
دلایلی برای قناری‌ستیزی
طبیعتاً کسانی هستند که از نگه‌داشتن قناری خوششان می‌آید. توصیه اکید می‌کنم فوراً در قفس را باز کرده آن موجود پلید را بدهید به گربه روی دیوار تا ناهاری مقوی نصیب‌اش شود! خواهش می‌کنم این طور نگاهم نکنید من نه قصاب محله‌ام نه از جوانی عقده «گلستان سعدی‌ستیزی» داشته‌ام. در فال‌های شب چله هم، خواجه ی شیراز، جواب‌های دندان‌شکن‌اش را نصیبم نکرده، من فقط یک خیاط ساده‌ام که تا همین دیروز عاشق پرندگان آوازه‌خوان بود اما از امروز چشم دیدن هیچ کدام‌شان را ندارد. زنش، خانه و زندگی‌اش را گذاشته، دست دو دخترش را گرفته و از خانه رفته با این اشاره قابل ملاحظه و البته تک‌معنایی که: «جونم آزاد، مهرم حرومت بشه!» فقط به خاطر یک قناری لعنتی که بدون هیچ علت منطقی دم در خانه‌مان سبزشده بود. پسرک زنگ را زده بود و پرسیده بود می‌تواند از مبال حیاط استفاده کند؟ بچه بدذاتی نشان نمی‌داد قبول کرده بودم و قفس قناری و جعبه فال‌هایش را روی پلکان گذاشته بود و دویده بود سمت مبال. زنم گفته بود «بذار یه فالی بگیریم» جعبه را گذاشته بودم جلوی قناری و یک فال برداشته بود. پسرک که برگشته بود 200 تومان گذاشته بودم کف دستش و فال را باز کرده بود و شعری را خوانده بود که توش از «حریفی» حرف زده شده بود که «محترم نخواهد ماند.» ببینید! نه این که بخواهم جسارتی به حافظ شیرازی کنم می‌دانم تقصیر آن قناری ناجنس بود. زنم پرسیده بود «یعنی چه؟» و پسرک هم تفسیر فال را خوانده بود«باید مواظب رقیب خودتان باشید!» و زنم بُراق شده بود که «کدوم رقیب؟» که زنگ در را زده بودند. زنم «جلدی» رفته بود در را باز کرده بود. پشت در، یک زن دیگر بود که یک دفعه صدایش را کشیده بود روی سرش: «برو به شوهرت، به شوهرم بگو که پدر این بچه هم هس!» و پسر دوساله‌اش را روی دست بلند کرده بود. گفته بود: «فقط خرجی که نیس! این بچه پدر می‌خواد! شنیدی؟» خب! آدم همه چیز را که نمی‌تواند به زنش بگوید مخصوصاً این یکی را! و پسرک، با قفس قناری‌اش، از کنار من، زیر دست زنی که در را باز کرده بود ، زیر کفش‌های بچه دوساله، جیم شده بود.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
آپارتمانی برای تخلیه

 


خیلی‌ها هستند که از قمری‌ها خوش‌شان می‌آید. خیلی‌ها هستند که از آن صدای غم‌انگیزی که به بغض بدل به گریه نشده می‌ماند، خوش‌شان می‌آید.
من از آن آدم‌ها نیستم. قمری‌ها اغلب، فقط خوابم را به هم می‌زنند آن هم ساعت سه بعد از نیمه شب!خیلی‌ها هستند که از خانه کردن یک قمری زیر بام خانه‌شان خوشحال می‌شوند اما من شش‌ تای آنها را دارم کنار پنجره‌ام، چسبیده به لوله‌ دودکش آب‌گرم‌کن دیواری، که از دی ماه آمده‌اند و حالا در فروردین هم نمی‌روند. هر شب، پنجره را باز می‌کنم و از آن ارتفاع شش طبقه‌ای، سرشان داد می‌زنم که جای دیگری را برای خانه گرفتن انتخاب کنند اما آنها فقط نگاهم می‌کنند.  نگاهم می‌کنند و آن صدای غم‌انگیز از حنجره‌شان خارج می‌شود؛و شش دقیقه بعد، آوازخوانی اندوهناک‌شان را متوقف می‌کنند و سرهاشان را زیر بال می‌برند و می‌خوابند تا ساعت سه بعد از نیمه شب بیدار شوند و شروع کنند به همسُرایی عجیبی که حتی ساعت دیواری را هم به خاموشی وامی‌دارد. ماه‌هاست که دیگر صدای تیک‌تاک ساعت، در آپارتمانم به گوش نمی‌رسد. به مرز جنون رسیده‌ام؛ و چاره‌ای ندارم؛ حتی یک بار سعی کردم با تفنگ بادی، دخل‌شان را بیاورم اما فقط لوله دودکش آب‌گرم سوراخ شد انگار یک دست مخفی از آنها محافظت می‌کرد. به صاحبخانه‌ام سپرده‌ام که یک مستأجر دیگر برای آپارتمانش پیدا کند اما می‌گوید از مهلت اجاره، شش ماه دیگر مانده؛ می‌گوید: «همه می‌خواهند تمدید کنند تو می‌خواهی زودتر تخلیه کنی؟ مگر اینجا جن دارد؟» می‌گویم: «کاش داشت.» می‌گویم: «راستی! چند ساعت در شبانه‌روز می‌خوابی؟» و به تیک‌تاک ساعت مچی‌اش گوش می‌دهم که به وضوح به گوش می‌رسد اما او ... نمی‌شنود.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
خدمات یک «ساعت»

 


بعضی قطارها دیر حرکت می‌کنند بعضی قطارها زود. بستگی دارد به این‌که ساعت‌تان چقدر عقب یا جلو باشد! خب، بعضی آدم‌ها این طوری‌اند: ساعت‌شان را جلو می‌کشند که دیر نکنند یا ساعت‌شان، خودش را عقب می‌کشد تا صاحب‌اش دچار دردسر نشود. چه دردسری؟ مثلاً از ریل خارج شدن یک قطار [در بدترین وضع‌اش!] یا دیدن آدمی که از سال‌های دور آمده و جز مصیبت چیزی برای صاحب ساعت نداشته. من تا به حال از ریل خارج نشده‌ام؛ اصلاً! اما یکی از این آدم‌ها به پستم خورده که در نهایت خوش برخوردی، توانایی این را دارد پولی را که برای قسط این ماه بانک کنار گذاشته‌اید قرض بگیرد و هیچ وقت هم پس ندهد! حتماً شما هم این جور آدم‌ها را دیده‌اید. برخورد خوب و لبخندی گوشه لب‌هاشان، شگردی همیشگی و کارساز است برای‌شان! همیشه هم چند لطیفه تازه، آماده دارند برای تعریف کردن؛ انگار که کاسه‌ای عسل دارند تعارف می‌کنند! عجیب هم نیستند؛ به این نتیجه رسیده‌ام که آدم‌هایی مثل خودم عجیب‌اند که هر بار، باز دست به جیب می‌برند و پولی را که شدیداً به آن نیاز دارند دو دستی می‌گذارند در جیب «طرف»؛ به هر حال، امروز من به قطارم نرسیدم؛ ناراحت هم نشدم. رسماً از ساعتم تشکر کردم که هفت دقیقه خودش را عقب کشیده بود و محتملاً از یک دردسر جدی نجاتم داده بود. بلیت دیگری خریدم و منتظر ماندم تا با قطار بعدی، از سرنوشتم لذت ببرم؛ و... یکی گفت: «سلام!» سه سال بود که آن لبخند خوشایندش را ندیده بودم؛ همان لبخندی که برایم حدوداً 200 هزار تومان آب خورده بود. گفت: «چطوری؟» گفت: «چه سعادتی!» گفت: «باورت نمی‌شود اما امروز، برای اولین بار در 10 سال گذشته، ساعتم، هفت دقیقه خودش را عقب کشیده بود!» بله! باور بعضی چیزها واقعاً سخت است!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
چشمان درخشان

 


گربه‌ها معمولاً روی پاهاشان پائین می‌آیند؛ حالا از هر ارتفاعی اگر پریده باشند. آنها علاقه زیادی دارند به ارتفاع؛ گاهی وقت‌ها می‌شود آن‌ها را روی بام مجتمع‌های چهل طبقه هم دید. دیگر با هوش شده‌اند؛ حتی از پله‌ها هم بالا نمی‌آیند. سوار آسانسور می‌شوند. با خرناس ظریفی شما را قانع می‌کنند که متعلق به همان مجتمع‌اند. حتی گاهی وقت‌ها به این نتیجه می‌رسید که شاید مستأجر جدید یکی از واحدها باشند! وارد آسانسور می‌شوند خودشان را در فلز صیقلی دیواره‌ آسانسور نگاه می‌کنند و به این نتیجه می‌رسند که اسکان در چنین جایی حق طبیعی آنهاست. فقط یک بار دیدم که گربه‌ای روی دیواره‌بام مجتمع نشسته بود و به ماه نگاه می‌کرد؛ بعد، پائین پرید. به سرعت از پله‌ها پائین رفتم [چون آسانسور، درست همان روز، از کار افتاده بود] وقتی به حیاط رسیدم از جسد گربه خبری نبود فقط گربه‌ای شبیه همان که خودش را پرت کرده بود پائین، روی چمن‌های باغچه لم داده بود و داشت با چشم‌های درخشانش نگاهم می‌کرد. باور این که موجودی بعد از پریدن از چنین ارتفاعی زنده مانده باشد سخت است. یکی از همسایه‌ها معتقد بود که این صحنه را درخواب دیده‌ام. یکی دیگر به این نتیجه رسید که آن موجود، واقعاً گربه نبوده؛ چهره‌ای ماورایی بوده به هیئت گربه. گفت که سال‌ها قبل در جایی دیگر شاهد چنین صحنه‌ای بوده اما در آن مجتمع، به چشم خودش نعش له شده را در حیاط دیده. گفت از چنین ارتفاعی غیر ممکن است که ... و از من خواست دیگر به هیچ گربه‌ای نزدیک نشوم. گفت: «آن گربه، تجسمی از مرگ خودت بوده. تو آینده خودت را دیده‌ای اما چون عادت به دیدن حقایق نداری، خودت را به شکل گربه ...»خانه‌ام را عوض کردم. در طبقه اول یک آپارتمان دو طبقه مستقر شدم؛ و حتی برای سرویس کولر هم به پشت بام نرفتم؛ با این همه ... امروز همان گربه را دیدم که آرام و با آداب دانی مخصوص از پله‌ها بالا می‌رفت؛ توی کوچه منتظر ماندم؛ و ... پائین پرید؛ گربه‌ها معمولاً روی پاهایشان پائین می‌آیند اما این یکی ...دیدم که پیش از مردن روی آسفالت، داشت با چشم‌های درخشانش به من نگاه می‌کرد؛ یا به چیزی پشت سر من، در آسمان. زانو زدم؛ نوازش‌اش کردم؛ می‌خواستم مطمئن شوم که چیزی غیر از یک گربه نیست؛ بعد بلند شدم. زنگ طبقه دوم را زدم. گفتم: «ببخشید! برای سرویس کولر...» می‌دانستم به کلید احتیاجی ندارم فقط می‌خواستم حرفی زده باشم یک جور به جا آوردن آداب یک کار؛ و از پله‌ها، بالا رفتم.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
گزارش به مریخ



سال‌ها پیش، هنگامی که آدم‌های مریخی به زمین آمدند هنوز زمین در قرن نوزدهم‌اش سیر می‌کرد؛ و مریخی‌ها که مثل حالای ما تمدن‌شان دستخوش بلایای طبیعی مثل ویرانی محیط‌زیست، سرمایه‌داری و مصرف کردن بی‌رویه منابع طبیعی بود، تصور کردند آدم‌های قرن نوزدهم، موجودات بدبختی هستند که هنوز از قایقرانی در «ولگا» یا ماهیگیری در «می‌سی‌سی‌پی» لذت می‌برند. آنها در مسیر رودخانه «می‌سی‌سی‌پی» یک بار به ملوان شوخ و شنگی برخوردند که متخصص زدن کشتی‌های تجاری به کرانه‌های صخره‌ای رودخانه بود و تقریباً از سی‌و سه کشتی مختلف، با لگد پرت شده بود بیرون؛ اسم کوچک‌اش «ساموئل» بود اما خودش دوست داشت «مارک» صدایش کنند و در مواجهه با آدم‌های مریخی هم اصلاً تعجب نکرده بود. اولین سؤالش این بود: «شما بازرسای جدید اداره گمرک نیستین؟» تصور این‌که انسانی در مواجهه با موجوداتی با چشم‌هایی اندازه یک سیب و کله‌هایی شکل کدوحلوایی به چنین نتیجه‌ای برسد البته کمی مشکل است اما ساموئل یا در واقع همان «مارک» که بعدها مردم دنیا با نام خانوادگی جدیدش «تواین» او را شناختند، عادت داشت در مواجهه با مشکلات زیاد سخت نگیرد. او از مریخی‌ها، نفری 10 دلار گرفت تا با زدن واکس به صورتشان، به عنوان برده‌های فراری، توی کشتی ناخدا «دبلیو.جی» [نامی که تا حالا هم افشا نشده] پنهان شوند البته به ناخدا – برای هر نفر – فقط یک دلار داد با این استدلال که آن یک دلار هم از صندوق اعانات یک کلیسای محلی تأمین شده که پدر روحانی‌اش طرفدار القای برد‌گی‌ست. الغرض ... مریخی‌ها لااقل سه هفته در آن کشتی تجاری، مخفیانه زندگی کردند تا با چم و خم زندگی مردم کرانه‌های «می‌سی‌سی‌پی» آشنا شوند و بعد هم به روسیه رفتند تا در خیابان‌های پترزبورگ گیر یک خیاط هفت خط بیفتند به نام «نیکلای» که تخصص‌اش در دوختن شنل بود و بعدها مردم دنیا به نام «گوگول» شناختندش. مریخی‌ها بعد از خلاصی از دست این خیاط که 200 روبل بابت دوختن یک دستمال سفره، تیغ‌شان زده بود از زمین به سمت مریخ، هراسان گریختند. آنها در گزارش‌شان نوشتند: «آخرش نفهمیدیم کدام خصوصیت زمینی‌ها برای تمدن‌هایی که قصد تصرف زمین را دارند خطرناک‌تر است: هوشمندی یا ... شوخ‌طبعی‌شان!»

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
غیرقابل کتمان

 

تقریباً از همان راهی که می‌شد یک نفر را نجات داد یک نفر را کشتم؛ انگیزه کشتن در هر کسی متفاوت است بعضی‌ها برای پول می‌کشند بعضی‌ها از سر حسادت؛ بعضی‌ها از سر نفرت؛ بعضی‌ها از سر عشق. من از سر محبت دست به قتل زدم نه این‌که فکر کنید مقتول از این سرطانی‌هایی بود که خیلی زجر می‌کشند یا بیماری لاعلاجی داشت؛ البته بیماری لاعلاج داشت: عاشق کشتن بود! برادرم بود و می‌دانستم که لااقل هفت نفر را کشته. به چه دلیل؟ نه به دلایل رایج؛ از ظرافت این کار خوش‌اش می‌آمد. متخصص «قتل‌های نامشخص» بود. مگر می‌شود یکی را به جرم قتل آدمی دیگر گرفت که بر اثر اصابت صاعقه در روزی توفانی کشته شده؟ کی فکر می‌کند که قاتل با مخفی کردن عینک کائوچویی آن آدم – که عجله دارد برای زودتر رسیدن به خانه‌اش – و قرض دادن عینک دسته فلزی خودش که قبلاً دسته‌هایش با دسته‌های آهنی «آب کرم» خورده عوض شده، طرف را با نصایحی درباره بهبود روابط‌اش با فرزندان و نوه‌هایش به سمت مرگ بفرستد و بعد هم برگردد روی مبل، یله بدهد فنجان قهوه‌اش را سر بکشد و به زیبایی بازی نور در ابرهای پشت پنجره نگاه کند که حاصل آخرین صاعقه‌ای است که همان دم، آدمی را در خیابان کشته؟ نویسندگان ناموفق، اغلب به قاتلانی خطرناک بدل می‌شوند؛ و برادر من، یکی‌شان بود! تا آخرین قتل، از شیوه و از انگیزه‌هایش خبر نداشتم اما او هم مثل هر هنرمندی از گمنامی می‌ترسید بنابراین تصمیم گرفته بود لااقل از تحسین برادرش برخوردار باشد، می‌گفت: «نظر اخلاقی‌ات را نمی‌خواهم، از نظر زیباشناختی، چنین قتل‌هایی محشر نیستند؟» می‌دانستم که با آن علاقه بیمارگونه به شهرت، بالاخره یک روز خودش را به پلیس معرفی می‌کند؛ کی؟ شاید در قتل بیستم‌اش! آنقدر هیجان داشت که ناراحتی قلبی‌اش – شدت تپش‌اش – دوباره عود کرد. اشاره کرد با انگشت اشاره‌اش – البته خیلی بی‌رمق – به شیشه آسپیرین روی میز. از «زیر زبانی» متنفر بود و آسپیرین را که توی دهنش گذاشتم، با جرعه‌ای چای، قورتش داد؛ دو دقیقه بعد هم مرده بود. اتهام‌ام در مرگش، شکل بخشی به «آدرنالین» در شکل و شمایل آسپیرین بود؛ او هشتمین قتل‌اش را با ظرافتی مثال‌زدنی انجام داده بود! و این، حقیقتی نبود که بتوان کتمان‌اش کرد.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 
comment نظرات ()